یه روزهایی توی زندگیت هست، نمیدونم ؟ شاید توی زندگی شما نباشه، آره. می گفتم، یه وقتهایی هست که با تمام وجودت آرزوی یک دوست را داری تا باهاش حرف بزنی. منظورم افراد خانواده نیست، فقط یه دوست. همین. یکی که بارت را سبک کند.
تازه توی همین روزهاست که به مسخرگی کارت پی میبری. اینهمه شماره تلفن را برای چی save کردم ؟ این همه ID بی مصرف را برای چی Add کردم ؟ حتی اگر ساعتها visible باشم، هیچکدام از آنهایی که در لیستت هستند، حتی به یک طرفشان هم نمیگیرند.
آدم باید با کی حرف بزنه ؟
الان روزها و روزهاست که دارم فکر میکنم. کارم رو کنار گذاشتم. احساس میکنم توی مرحله ای از راه زندگیم هستم که با انتخابم یا همه چیز رو نابود میکنم، یا اینکه به طرز شایسته ای آن را خواهم ساخت.
در این 8 ماهی که درگیر کار جهنمی کد نویسی بودم؛ گمونم برای هیچی به اندازه چرت و پرت نوشتن توی وبلاگم دلتنگ نشده بودم. خوشحالم که باز هم می نویسم.
توی این دنیا هیچکس رو ندیدم که به اندازه خودم سردرگم باشه.
پ. ن : مامان بردیای گلم، پیغام تبریک ات مرا شگفت زده کرد و توی این شرایط بحرانی بهم این روحیه خوبی داد. ازت واقعاً ممنونم.
